نیگا کنی مثله آرزوهای کوچیک و بزرگ من و تو به نظر
دور می رسن . اما اگه به سمت شون یه قدم برداری می بینی
این راهی که خیلی دور بود بود یهو نزدیک می شه .
وقتی به سمت آرزوهات پر می کشی آرزوهاتم بال در
می آرن می پرن به سمت تو تا این که یه روزی یه جایی
همدیگه رو ملاقات می کنین .یه لحظه چشماتو ببند .
برو تو کهکشون آرزوهات . به ستاره هاش نیگا کن .
آخرین آرزویی که داشتی رو به خاطر بیار .
اگه یادت رفته نترس . سعی کن به خاطر بیاری .
از خودت بپرس چقدر واسه رسیدن به آرزوت راه رفتی .
چقدر تلاش کردی تا بهش برسی . اگه یه صدای مزاحمی
بدقلقی کرد و گفت: ای بابا از تو گذشته کی حال داره!
یا هر صدایی که می خواست تو رو از رفتن نا امید کنه .
قضاوتش نکن . بذار اون صدا که تو گلوت گیر کرده
هر چی دل تنگش می خواد بگه . باهاش مهربون باش .
بذار حرفاشو بزنه . وقتی باهات درد دل کرد خودش
آروم می شه و اون وقت تو می مونی و یه دل پر از آواز !
حالا با من همراه شو ! کی می دونه آرزوت چیه ؟
کی آرزوها رو تو دل ما می کاره ؟ کی آبش می ده ؟
چرا هیچ دلی نیست که بی آرزو باشه ؟ شاید آرزوها
می یان تا من و تو رو از تکرار و روزمرگی در بیارن .
می یان تا دست ما رو بگیرن . تاتی تاتی کنان تا شاهراه
زندگی راه ببرن . شاید می آن تا به هر رنج و غم و
مصیبتی یه چاشنی بزنن . تا حتی درد و غصه هم
مزه دار بشه
. از گلوی ما بره پایین شاید می یان تا وقتی
از راه مونده می شیم به ما به ما قوت و جون راه
رفتن بدن .
وقتی بچه بودی یه کودک شیطون تو دلت پا می کوفت می گفت
اینو می خوام اونو می خوام . وقتی بزرگ تر شدیم
اون کودک بازیگوش تو دلمون گم شد و انگار یادمون رفت .
چطور مثه بچگی اون سیب بزرگ و قرمز رو بخوایم .
آرزو کردنو راموش کردیم . شایدم جرات داشتن هر چیز
خوبی رو از دست دادیم . یه پرده تاریک فاصله بود .
انگار بهترین ها دیگه سهم ما نبود . از ترس نرسیدن
به آرزوهامون به سمت شون نرفتیم . خودمونو زدیم به
کوچه علی چپ . ای بابا...
واسه همینه که آرزوهای کوچیک وبزرگ ،مثه ستاره ها ،
تودلت چشمک می زنن .ازهوس خوردن یه بستنی به حالت میاره
،تا روزی که دلت یه یار می خواد یه یاری که یادش زندگی رو
به یادت بیاره.توروازاین سراشیبی بالا ببره. یه نگاه
عاشقانه تو چشات جا بذاره !ما با آرزوهامون متولد می شیم .
با اونا بزرگ می شیم و رشد می کنیم .
یادته رفیق ، وقتی صدامو شنیدی ، بهم گفتی : صدات مثه
اواز نی می مونه . بهم گفتی : تو کوچه باغای بی قراری ،
جایی هم واسه من هست !بهت گفتم ، نی ، تا نفس تو نباشه ،
خاموشه ! اگه تو با اون دم گرمت تو من بدمی ، می بینی
، صدای من جون می گیره . پر می کشه . می تونه تار
پودت رو بلرزونه ! طوری که هر نفس بریده ای با شنیدن
آواز نی ، جون بگیره .پس این تویی که با آرزوت ،
تو تن چوبی من می دمی ! آواز تو ، به قلم خشک من
طراوت و تازگی می ده .پس این تویی که می نویسی .
اگه چشمات رو ببندی بهت خیلی نزدیکم ...



