تبليغاتX
کی میخوای باور کنی که تو شاهکار خلقتی

کی میخوای باور کنی که تو شاهکار خلقتی

دهکده عشق

شبا وقتی به ستاره هایی که تو سیاهی شب برق می زنن

نیگا کنی مثله آرزوهای کوچیک و بزرگ من و تو به نظر

دور می رسن . اما اگه به سمت شون یه قدم برداری می بینی

این راهی که خیلی دور بود بود یهو نزدیک می شه . 

 وقتی به سمت آرزوهات پر می کشی آرزوهاتم بال در

می آرن می پرن به سمت تو تا این که یه روزی یه جایی

همدیگه رو ملاقات می کنین .یه لحظه چشماتو ببند .

 برو تو کهکشون آرزوهات . به ستاره هاش نیگا کن .

آخرین آرزویی که داشتی رو به خاطر بیار .

اگه یادت رفته نترس . سعی کن به خاطر بیاری .

از خودت بپرس چقدر واسه رسیدن به آرزوت راه رفتی .

 چقدر تلاش کردی تا بهش برسی . اگه یه صدای مزاحمی

بدقلقی کرد و گفت: ای بابا از تو گذشته کی حال داره!

یا هر صدایی که می خواست تو رو از رفتن نا امید کنه .

 قضاوتش نکن . بذار اون صدا که تو گلوت گیر کرده

هر چی دل تنگش می خواد بگه . باهاش مهربون باش .

 بذار حرفاشو بزنه . وقتی باهات درد دل کرد خودش

 آروم می شه و اون وقت تو می مونی و یه دل پر از آواز !

حالا با من همراه شو ! کی می دونه آرزوت چیه ؟

کی آرزوها رو تو دل ما می کاره ؟ کی آبش می ده ؟

چرا هیچ دلی نیست که بی آرزو باشه ؟ شاید آرزوها

می یان تا من و تو رو از تکرار و روزمرگی در بیارن .

 می یان تا دست ما رو بگیرن . تاتی تاتی کنان تا شاهراه

 زندگی راه ببرن . شاید می آن تا به هر رنج و غم و

 مصیبتی یه چاشنی بزنن . تا حتی درد و غصه هم

مزه دار بشه

. از گلوی ما بره پایین شاید می یان تا وقتی

از راه مونده می شیم به ما به ما قوت و جون راه

رفتن بدن .
وقتی بچه بودی یه کودک شیطون تو دلت پا می کوفت می گفت

اینو می خوام  اونو می خوام  . وقتی بزرگ تر شدیم

اون کودک بازیگوش تو دلمون گم شد و انگار یادمون رفت .

چطور مثه بچگی اون سیب بزرگ و قرمز رو بخوایم .

 آرزو کردنو راموش کردیم . شایدم جرات داشتن هر چیز

خوبی رو از دست دادیم . یه پرده تاریک فاصله بود .

 انگار بهترین ها دیگه سهم ما نبود . از ترس نرسیدن

 به آرزوهامون به سمت شون نرفتیم . خودمونو زدیم به

 کوچه علی چپ . ای بابا...

واسه همینه که آرزوهای کوچیک وبزرگ ،مثه ستاره ها ،

تودلت چشمک می زنن .ازهوس خوردن یه بستنی به حالت میاره

 ،تا روزی که دلت یه یار می خواد یه یاری که یادش زندگی رو

 به یادت بیاره.توروازاین سراشیبی بالا ببره. یه نگاه

عاشقانه تو چشات جا بذاره !ما با آرزوهامون متولد می شیم .

 با اونا بزرگ می شیم و رشد می کنیم .

یادته رفیق ، وقتی صدامو شنیدی ، بهم گفتی : صدات مثه

اواز نی می مونه . بهم گفتی : تو کوچه باغای بی قراری ،

 جایی هم واسه من هست !بهت گفتم ، نی ، تا نفس تو نباشه ،

خاموشه ! اگه تو با اون دم گرمت تو من بدمی ، می بینی

، صدای من جون می گیره . پر می کشه . می تونه تار

پودت رو بلرزونه ! طوری که هر نفس بریده ای با شنیدن

آواز نی ، جون بگیره .پس این تویی که با آرزوت ،

تو تن چوبی من می دمی ! آواز تو ، به قلم خشک من

طراوت و تازگی می ده .پس این تویی که می نویسی .

اگه چشمات رو ببندی بهت خیلی نزدیکم ...

 

7t93qztzchkhdei7vx.jpg

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 11:32  توسط دخترکی از دهکده عشق  | 

نمی دانم...

نمی دانم اولین پنجره به روی چه باز می شد


نمی دانم اولین نفر چطور با آن ترس کنار آمد

 
که آن سوی پنجره چه خواهد دید..


نمی دانم اگر آن سوی پنجره اش

سیاه تر از این سویش بود، چه می کرد..



اما دلم برای او می سوزد


که پنجره اش سوی غروب باز می شود..


دیوار ها را که می ساخت


یادش نبود نشانه ای بگذارد، سویی را که خورشید می آید..


که حالا ؛ هر روز باید به انتظار بنشیند


تا عصر ها


خورشید -اگر خسته نشده باشد!- ،

گذشتن از جلوی پنجره اش انتخاب کند


وهر بار او آب بریزد پشت سرش


که نکند فردایی.. خورشیدی یادش برود که ..


که او ، پنجره ای را.. برای دیدن خورشیدی .. باز کرده است

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 16:24  توسط دخترکی از دهکده عشق  | 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود


جز من و خدا


کسی نبود

روزگار روبه راه بود


هیچ چیز


نه سفید و نه سیاه بود


با وجود این


مثل اینکه چیزی اشتباه بود


زیر گنبد کبود

بازی خدا


نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس


شعری از خدا نخوانده بود



تا که او مرا برای بازی خودش


انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت


تو دعای کوچک منی


بعد هم مرا مستجاب کرد



پرده ها کنار رفت


خود به خود


با شروع بازی خدا


عشق افتتاح شد


سالهاست


اسم بازی من و خدا


زندگی ست



هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما


عجیب نیست


بازی ای که ساده است و سخت


مثل بازی بهار با درخت



با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست


زندگی


بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 16:57  توسط دخترکی از دهکده عشق  | 

مدتی است زبان به کام گرفته ام ...

هر وقت دلم می گیرد یاد دوستان قدیمی و صمیمی ام یعنی

همان قلم و کاغذ می افتم اما این بار که کاغذ زیر دستم

 به نگاه قلمم لبخند می زند و آماده شنیدن حرفاهایم

می شود دلم چندان هم گرفته نیست... ناراحتی ها

 همیشه هستند باید به رسم فراموشی، خاطرات خاطر

 را از آزردگی ها زدود... باید با خود گفت: چه بسا

 آنچه امروز موجبات ناراحتی مرا فراهم کرده است

 فردا دلیلی برای خوشحالیم باشد... پس من خوشحالم

و با خوشحالی می خواهم از، به و برای دلم

بنویسم ...مینوسم که.

چندیست که مات و مبهوت زبان در کام گرفته ام و به

 اطراف و اطرافیانم مینگرم  نگرانم که چه فاصله

 بزرگی بین ایده ها و ایده آل هایگروهی اندک با

 آنانی است که بسیارند! تقریبا چند ماهی می شود که

 بسیار می اندیشم و بسیاری ها را نظاره می کنم و

فقط به یک چیز می اندیشم. آنکه دانه های دل این مردم

 چه تفاوتها دارد با آنچه این گروه اندک در ذهن خود

به عنوان ایده آل طراحی و نقاشی نموده اند. مسلما من با

آن بسیاران نیستم که چنین دلم گرفته. آیا واقعا اینان

اندک هستند؟ نمی دانم که آیا زمزمه های تنهایی ام در این

اتاق سوت و کور را باید آهسته تر کنم تا با ژرفایی بیشتر

برای خودم ماندگار شود یا آنکه باید آنها را فریاد کرد و

به رنگ زندگی بر دیوار روزگاران نوشت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 16:23  توسط دخترکی از دهکده عشق  | 

وبلاگ دوست داشتنیم همیشه تو همراه منی فقط تویی که تا آخر باهامی. در انتظار تولد ۵ سالگیت میشینم

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 15:58  توسط دخترکی از دهکده عشق  | 

دل شکسته

روی زمین بودمو داشتم یه تیکه هایی رو از رو زمین

جمع می کردم ...

بهم گفت : کمک می خوای؟

گفتم : نه

گفت: خسته میشی خب بذار کمکت کنم

گفتم : نه ، خودم جمع می کنم

گفت : حالا تیکه های چی هست ؟

بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

نگاه معنی داری کردم و گفتم : قلبم ..

 این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم !

بعدش گفتم : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری

بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک

و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته

میندازنش زمین و می شکوننش ...

میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش (خدا)

اون دل داری خوب بلده و فقط از اون کمک می خوام

میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه

آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره

 اینو گفتم و تیکه های شکسته رو جمع کردم و یواش یواش ازش دور شدم...

 و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم

دنبالم اومدو... ...

به هم گفت: چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ؟!!!

 انگاری فهمید که تو دلم چی می گذره ...

 برگشتم و گفتم : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم...

 او برای من هر کسی نبود من برای او هر کسی بودم !!!

. آن لحظه بود که یادم به صاحب اصلی قلب شکسته ام افتاد

خودم را به اوسپردم وبا او

 چنین گفتم :

 خدایا  جز تو پناه و یاوری ندارم تنهای تنهام

بعد مدت ها اومدم . دوست داشتم مثل همیشه باشم و حتی بهتر

از همیشه.اما... بد و بدتر از همیشه. هیچ وقت توی زندگیم

به این حد نرسیده بودم. یاد اون شادیه همیشه بخیر. خودم

دلم براش تنگ شده

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت 18:25  توسط دخترکی از دهکده عشق  | 

دلم به تاخت برو! بی مکث بتاز! در پیش رو غباری نیست! همین

هوای خوش سحرگاه، تو را بس! به تاخت برو، به تمنای دل، نه به

خواهش تن!

دلم به تاخت برو! نفس در سینه زندانی است، آزاد شو و بگذار

پرنده روح، بال و پر زنان از شاخه های طرب، دل دل کنان بپرد.

دلم به تاخت برو، ... به یاد بسپار! به یاد بسپار، نهالی را

که کاشتی مراقبت کنی! اسبی را که رام کردی، زین کنی! دلی را

که ربودی، به یاد آوری! این است رسم دلدادگی.

به یاد بسپار، تو از قبیله خاکی، نه از قبیله باد! گرچه چون

باد می تازی! ولی هرگز از آنچه می بینی بی تفاوت گذر نکن!

گاهی روغنی در چراغ وامانده در راهی بریز! توجه و شوق کسانی

را که به تو دل سپرده اند، حرام نکن! به آنکه محتاج شنیدن

گفته های نگفته است، فرصتی برای گفتن بده.

به یاد بسپار، کوزه ای را که از آن نوشیدی، نشکنی! و چشمه ای

را که به پای تو جوشیده، گل آلود نکنی! زیر سایه سار درختی

اگر نشستی، درخت و خالق درخت را سپاس گویی. آنان را که تو

میتوانی، کوزه های خالی شان را پر کنی! نان برکت سفره هاشان

را در تنور محبت بپزی! و نوشدارویی برای زخم های پنهان

روحشان باشی.

دلم به تاخت برو! افق را بشکاف و از تصور هر تصویری رد شو!

ولی مراقب باش، دلی را نشکنی! زهری به کام شیرین کسی نچکانی!

آشنایی را با زمین و زمینیان غریبه نکنی! و غریبی را بی

عنایت دوستی و همراهی، در غربت رها نکنی! مراقب باش آشتی ها

را قهر نکنی و قهرها را بی بهانه خط بزنی! مراقب باش!

بسیارند دستهایی که منتظر نوازشند، و گم کرده راههایی که به

دنبال نشانه اند.

حتی در آن هنگام که بی دریغ بر آبهای روشن می رانی! در آن

زمان که پیوسته با بادهای سریع می تازی! هنگام خوشی و

شادی... ! باز هم به یاد بیاور، چه کسی تو را می نگرد؟! آنکه

تو را میبیند چه پرسشی از تو دارد! آنکه از تو میپرسد، از تو

چه میخواهد! آیا او را می شنوی؟!

آنجاست که میگویی: آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند

یکسانند؟ آیا آنان که میبینند با آنان که نمیبینند یکسانند؟!

آنجاست که در می یابی، تو همواره در تحولی! از شکلی به شکل

دیگر! تا آنجا که هیچ شکلی نخواهی داشت و هیچ رنگی! اما همه

شکل ها و همه رنگ ها، از تو زاده میشود!

دل من به تاخت برو، ولی هرگز نگو! من! تا اگر روزی دست

نیازمندی را گرفتی، روح دردمندی را التیام بخشیدی! نا امیدی

را، امیدوار کردی! گره کار کسی را گشودی! محبت را، یکسان با

همگان قسمت کردی! به یاد آوردی و دوست داشتی! بدانی که تو،

به روشنایی قدم گذاشته ای، و از این به بعد هر چه هست،

زیبایی، نیکی و لطف است ...

Image Hosting by www.up.iranxm.com

 

 




+ نوشته شده در  جمعه 23 مهر1389ساعت 15:34  توسط دخترکی از دهکده عشق  | 

میتوان تنها شدد

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود!

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته، قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست!

گاهی تمام شهر گدای تو می شود.

دکتر علی شریعتی 

 

 

می توان تنها شد

می توان زار گریست

می توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پا له کرد !

می توان چشمی را ، به هیاهوی جهان خیره گذاشت

می توان صدها بار ، علت غصه دل را فهمید !

می توان ….

می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود

آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت

با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی …

یادگاری ؟! همه جا تلخی و سردی و غرور

فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بدخلقی بود !!!

ولی ای کودک زیبای دلم ، آن ور سکه تماشا دارد :

شهری از مردم آبی سرشار ، آُسمانش و زمین ، عین آن شهر

ولی

من و تو با همه ی آدم هاش ، غرق احساس غروریم به عشق !

دل هر آدم عاشق که شکست دل ما می شکند !

همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزی که

ضرب گام من و تو ، بر دلش می پیچد

من و تو خوشبختیم ، ما خدا را داریم

ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار

مثل یک شعر قشنگ ، از دلش می خوانیم

ما به باران گفتیم

: که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است

او قرار است که روزی ، روی اندیشه و ایمان ،

بین احساس شکوفایی و آرامش دل

تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود.عاشقت میمانمم

 

 

                      

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 16:27  توسط دخترکی از دهکده عشق  | 

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

آنگاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن

اگر با تمام وجود با بسیج همه اندامهاونیروهای روح

و با قدرتی که در صمیمیت است تجلی کند اگر هم هستیمان را

یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم

و حمله های صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان

بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.         دکتر شریعتی

 

 

 

نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

 

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

 

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

 

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گوئی و خیالی ز جهان من و توست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

 

سایه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست

                          پروین اعتصامی


 التماس دعا . تو این شبا منو از دعای قشنگتون محروم 

نکنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 13:48  توسط دخترکی از دهکده عشق  | 

کاش میشد زمان متوقف میشد...

روزی روزگاری

در سرزمین های خیلی خیلی دور

یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...

قصه اینجوری شروع می شد که...


یکی بود یکی نبود

"غیر از خدا، هیچکی نبود"

یه روزی

یه وقتی

یه جایی

یه گوشه از دنیا

یه پسر نشسته بود

پسرک گریه میکرد

پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت

پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد

و یه جایی

کمی اونورتر

فقط "کمی" آنطرفتر

یه خدا بود

او، خدای پسرک بود

که به حرف های پسر گوش میکرد

خدا پسرک رو می دید

دوستش داشت...

خدا اشک های پسرک رو پاک کرد

پسر خسته بود

خسته از تمام سختی ها

خسته  از تمام بی محبتی ها

زخم خورده از بازی های روزگار

پسرک داشت گریه می کرد

و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.

پسرک نوشت

نوشت از دلیل غصه هایش

غصه های تمام نشدنی اش

او از خدا کمک می خواست

و خدا باز هیچ نگفت.

پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...

و نوشت و نوشت...

پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت

آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."

پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود

چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد

پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...


... و بعد از سالها

یه روز دیگه از همون روزهای خدا

یه وقت دیگه

یه جای دیگه

توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا

همون پسرک نشسته بود

و خدایی که نزدیک بود

"خیلی" نزدیک تر...

اما دیگه صدای گریه ای نمیومد

فقط صدای خنده بود که شنیده میشد

صدای خنده های پسرک

که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...

دعای پسرک مستجاب شده بود.

و پسر به آرزوی خود رسید

خدا کمکش کرد

مشکلش حل شد

فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد

خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد

 

سلام سلام سلام

خیلی ها تصور می کنن ما آدم ها به دنیا میایم تا بزرگ شیم.

تا یاد بگیریم و کامل شیم. اما من اصلا اینطورفکر نمیکنم.

بلکه کاملا برعکس، ما به دنیا نیومدیم تا یکسری چیزها رو یاد

بگیریم، بلکه دنیا اومدیم تا چیزهایی روکه بلدیم از یاد

نبریم، دنیا اومدیم تا یادمون بمونه چی بودیم، تا یاد بگیریم

که چه جوری از یاد نبریم.

میگن: “آدما دنیا میان تا بزرگ بشن و به بلوغ و سعادت و رشد

و کمال برسن.”

میگم: “سعادت و خوشبختی دقیقا اون چیزیه که با بزرگ شدن از

دستش میدیم!”

انسان ها پاک به دنیا میان، بچه ها مهربونن، خوش قلبن… بچه

ها از همون وقتی که از مادر زاده میشن همه چیز رو میدونن،

البته همه ی چیزهای خوب رو!! شاید واسه همینه که به بچه ها

میگن: “فیلسوف های کوچک”.

درست مثل ماهی کوچولویی که غرق در دریای خوشبختیه، اما داره

دنبال آب میگرده، ما هم دنبال خوشبختی بودیم، چون نمی

دونستیم چقدر خوشبختیم، برای اینکه هیچ وقت بدبخت نبودیم که

واژه ی “خوشبختی” برامون معنا بشه، نمی تونستیم خوشبختی رو

بفهمیم... ادامه دارد.

شما چی فکر میکنید؟؟ دوست دارین دوباره بچگی هاتون برگرده ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 12:31  توسط دخترکی از دهکده عشق  |